حكيم زجاجى
1082
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
از ايشان من اى شاه ايمن نيم * دو شب در يكى جاى ساكن نيم ز مردم به ناگه بريزند خون * تو باشى به هندوستان اندرون نوا خواه از ايشان ، رسولى فرست * كه باشد پر از دانش و تيزدست ز گفتار خان شاه انديشه كرد * بترسيد و شد روى محمود زرد . . . . . . . . . . . . . . . . كه بد بر درش * كه بودى پر از مغز دانش سرش فرستاد او را بر آن گروه * به گردش بسى مردم باشكوه بردن سلطان محمود پسر سلجوق را به نوا برو . . . . . . . . . . . . . . . . . اى نامجو * روى نزد آن نامداران ، بگو كه من از تو اين را عجب داشتم * به ره چشم را روز و شب داشتم كه چون من رسيدم بدين بوموبر * هماى سعادت بگسترد پر . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . بخواهند از ما مرادى كه هست * كه نزديك ما سروران را ره است اگر جمله آيند بهتر بود * خنك آنكه او فرخاختر بود . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * بباشند آسوده برجاى خويش يكى را كه در دانش افزون بود * هنرمند و چالاك و موزون بود فرستند فى الحال نزديك ما * كه تا بنگرد رأى باريك ما چو موسى . . . . . . . . . . . . . . . . كرد * به بزم و شكار و به جنگ و نبرد منم بر لب آب كرده قرار * چنين تا كى آيد از آنجا سوار فرستاده شد نزدشان شادكام * ز سلطان بداد او يكايك پيام . . . . . . . . . . . . . . . . . سلطان شنيد * همان دم سوى داد آن بنگريد بفرمود تا جمله برخاستند * به رفتن سپه را بياراستند روان گشت از آنجا گران لشكرى * به هرجا كه بود از بزرگان سرى [ فرستاده آمد ] به سلطان بگفت * كه از شاه نتوان حكايت نهفت روان كرد سلجوق يكسر سپاه * بدان عزم كايد به درگاه شاه چو بشنيد محمود گردنفراز * فرستاده را گفت برگرد باز